|
بچه هاي دانشگاه جو كلاس ما خيلي گرم و صميمي بود.بچه ها همه پشت هم بودند و مثل يك ارتش،در مقابل هر كسي كه مي خواست حتي يك نفر را اذيت كند مي ايستادند و قانون يكي براي همه،همه براي يكي با عدالت تمام اجرا ميشد همه ي دانشگاه اينو خوب مي دانستند به همين علت كسي قدرت اعمال زور در مقابل ما رو نداشت حتي استاد و رييس دانشگاه. ما از همان ابتدا يعني ترم اول خودمان رو گروه بندي كرديم تا در همه ي ترم ها تكليف تحقيق ها مشخص شود. گروه ما پنج نفره بود و طبق معمول تعداد دختر ها بيشتر از پسر ها بود. من و شكوه و هديه ،دخترهاي گروه بوديم و رضا و ميلاد پسرهاي گروه رو تشكيل ميدادند.از بين گروهاي مختلف كلاس، ما بيشتر از همه با هم به توافق مي رسيديم و هيچ مشكلي نداشتيم هميشه كاغذهاي تحقيق و كار عملي ما روي ميزهاي سلف پهن بود سر و صدايمان همه ي آنجا رو بر ميداشت.بعد از گذشت دو ترم فهميدم كه شكوه به ميلاد علاقه مند است ولي هيچ وقت حاضر نشدم كه اين مساله رو قبول كنم چون خودم به ميلاد علاقه داشتم.ميلاد پسر خوش اخلاق خوش تيپ و به نسبت ثروتمندي بود.به علاوه حس ميكردم كه به من علاقه دارد؛اما اين تصور من از وقتي كه احساس شكوه نسبت به ميلاد رو فهميدم به ياسي عميق تبديل شد.از همان موقع كينه ي شكوه را به دل گرفتم.هديه كه دوست صميمي من و همسايه ي ما بود خيلي زودتر از من راز شكوه رو فهميده بود ولي چون احساس من نسبت به ميلاد رو مي دانست چيزي به من نگفته بود.تا اينكه يك روز شكوه با آب و تاب فراوان درباره ي احساساتش نسبت به ميلاد با من حرف زد.بعد از شنيدن ماجرا دنياي من ، دنيايي ديگر شد .اول از شكوه متنفر شدم.يك هفته تمام چشم روي هم نگذاشتم.فكر كردم آنقدر حرص خوردم و فكر كردم تا به نتيجه اي رسيدم.به اين نتيجه رسيدم كه شكوه رو بايد از قضيه حذف كنيم. شكوه حتي يك بار هم به من بدي نكرده بود اماعلاقه اي كه به ميلاد داشتم مرا مجبور كرد تا روي دوستيم با شكوه پا بذارم. همه چيز با اطلاعات غلط من درباره ي ميلاد شروع شد.دروغ هايي بافتم كه خودم هم از توانايي دروغ گفتنم تعجب كردم.!!!!!!!! با اين حال شكوه كوتاه نمي آمد.هر چه بيشتر درباره ي ميلاد دروغ ميبافتم علاقه و كنجكاوي شكوه به او بيشتر و بيشتر ميشد...يك روز كه ديگر از اين موضوع نااميد شدم هديه گفت:«سميرا،اين شكوه آن قدر عاشق شده كه عشق چشمانش رو كور كرده.برو جلوي ميلاد درباره ي شكوه بگو.شايد از چشمش افتاد» فكر بدي نبود.در تمام اين مدت همه ي تلاشم را براي حذف شكوه از زندگي ميلاد كرده بودم.ميتوانستم اين راه رو هم امتحان كنم.يك روز همراه هديه سراغ ميلاد رفتيم و درباره ي شكوه هر چه ميخواستيم گفتيم.هر چه بيشتر درباره ي شكوه بد ميگفتيم چهره ي ميلاد بيشتر در هم ميرفت.البته هم حق داشت چون حرفاي پشت سر شكوه زديم كه اصلا حقيقت نداشت.اين آخرين سلاح من در مقابل شكوه بود.از طرفي اضطراب اينكه دروغمان رو شود رو هم داشتيم.با اين حال با اعتماد به نفس كامل شروع به بازسازي اتفاق هاي خيالي كه براي شكوه افتاده بود كرديم.از حالت و چهره ميلاد معلوم بود كه از شكوه متنفر شده است.چند دقيقه يعد از حرفاي ما مات و مبهوت ماند و بعد خداحافظي كرد و رفت.عصر آن روز كلاس داشتيم ولي ميلاد نيامد.در عوض شكوه بي خبر از همه جا با دستي پر از جزوه هايي كه براي منو هديه تكثير كرده بود از راه رسيد.مي خنديد و نمي دانست كه چه اتفاقي در انتظارش است. بعد از اين كه جزوه ها را به ما داد.سراغ ميلاد رو گرفت.هديه گفت:«حالش خوب نبود رفت خونه.»شكوه پكر شد.دوباره دركش كردم تا 2هفته بعدي ميلاد سر كلاس نيومد.همه نگرانش بوديم اما شكوه از همه بدتر بود.به محض اين كه در كلاس زده يا باز ميشد مثل فنر از جايش ميپريد..يكي از همان روزهاي كه شكوه عادت كرده بود با صداي در از جايش بلند شد.در بي صدا باز و ميلاد وارد كلاس شد.همه با ديدن او ساكت شدن.حتي استاد كه سر كلاس بود.مو هاي اصلاح نكرده ي صورت ميلاد و لباس هاي نا مرتبي كه بر تن داشت همه را در تعجب و سكوت فرو برد.ميلاد نيم نگاهي كه به چهره هاج و واج شكوه انداخت و بعد با اخم رفت كنار رضا نشست.استاد درس رو از سر گرفت.منو هديه با بدجنسي تمام پوزخندي به هم زديم. من كه خودم رو براي ازدواج خيالي با ميلاد آماده كرده بودم به همه ي كساني كه به من پيشنهاد ازدواج ميدادند جواب رد ميدادم فكر ميكردم كه همه ي موانع رو از سر راهم برداشتم اما اشتباه ميكردم.چون يك ماه بعد خبر نامزدي شكوه و ميلاد در دانشگاه پيچيد!روزي كه اين خبر رو شنيدم بدترين روز زندگيم بود.وقتي رفتم خانه انقدر گريه كردم كه صبح چشم هايم از شدت پف باز نمي شد.ميلاد دوباره به حالت قبل در آمد.شكوه از هميشه خوشحال تر.هديه هم با رضا نامزد شد و من تنها ماندم.تنهاي تنها و بدتر از همه اين بود كه هر روز شاهد رابطه صميمي شكوه و ميلاد كه ديگر عقد كرده بودند ،بودم و مجبور بودم كه به آنها لبخند بزنم و تظاهر به خوشبختي كنم. در ضمن به خاطر حرف هايي كه پشت سر شكوه زده بودم از ميلاد خجالت ميكشيدم.ديگر مثل گذشته خواستگاري نداشتم كه باعث دلگرمي ام بشه.البته اگر هم داشتم قبول نمي كردم.چون احساسم با رفتن ميلاد مرده بود. از روزهاي كه پشت سر هم مي آمد متنفر بودم.از خودم و ديگران بيزار بودم و تحمل كسي رو نداشتم.احساس بدبختي همه ي وجودم رو فراگرفته بود و كسي نبود كه به دادم برسد.حتي هديه هم سرش با رضا گرم بود.حتي آن ترم تحقيق گروهي نداشتيم.ميلاد و شكوه مرا به مراسم عقدكنانشان دعوت كردند اما بهانه اي آوردم و نرفتم.حال خوبي نداشتم.تپش قلب گرفتم.بي خوابي و فكر و خيال عذابم ميداد.پيش يك روانپزشك رفتم و سعي كردم آن بحران رو با قرص هاي آرام بخش كه يك فيل رو از پا مي انداخت سپري كنم. سه ماه كه از عقدكنان شكوه و ميلاد مي گذشت يك روز كه تعداد زيادي قرص خورده بودم و از شدت خواب روي تختخواب افتاده بودم.با صداي زنگ هاي مكرر تلفن بيدار شدم.شماره هديه روي تلفن افتاده بود و با اين تصور كه براي گرفتن جزوه بيايد از جواب دادن آن خودداري كردم،ولي آن قدر زنگ زد تا مجبور شدم جواب بدم..با صدايي گرفته گفتم :«سلام هديه خوبي؟» هديه مكث كوتاهي كرد و گفت:«سلام سميرا وقت داري بيام خونه تون؟يه كار واجبي باهات دارم.» صداي هديه از من گرفته تر بود احتمال دادم با رضا دعوا كرده باشد چون قبلا چند باري بينشان ديده بودم.منم با خونسردي گفتم:«باشه منتظرم،بيا.» نيم ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد.من كه مشغول چرت زدن بودم با خميازه اي كشدار در را باز كردم.اما هديه مجال نداد كه در كامل باز شود و خودش را در اغوش من انداخت.و شروع به گريه كرد. خدا رو شكر كه پدر و مادرم براي ديدن خواهرم به مسافرت خارج از كشور رفته بودن و اين كار هاي هديه رو نمي ديدن.احتمالا دعواي اين دفعشون خيلي جدي بوده.چون نديده بودم كه هديه اين طوري گريه كند.كم كم داشتم نگران ميشدم كه هديه در ميان هق هق هايش گفت:«سميرا ، شكوه .....»ديگر چيزي نگفت و دوباره شروع به گريه كرد.آن قدر دلداريش دادم و با او حرف زدم تا در ميان گريه هايش همه چيز رو گفت.شكوه تصادف كرده و كشته شده.حرف هاي هديه مثل پتك بر سرم فرود آمد و من را در هم ريخت.احساس يأس و پوچي و عذاب وجدان همه ي وجودم را گرفت.از خودم بيشتر از هميشه متنفر شدم.من براي اينكه ميلاد، شكوه به هم نرسند همه كار كردم ولي هيچ وقت راضي نبودم كه اين اتفاق بيوفتد.تا چند ماه قبل فكر ميكردم در حال گذراندن بدترين روزهاي عمرم هستم.ولي در روزهاي عزاداري شكوه فهميدم كه هر روز شاهد روزهاي بدتري باشم.اما رنجي كه مي كشيدم در مقابل رنج ميلاد هيچ بود.انگار ديگر چيزي نداشت كه از دست بدهد.تباه شده بود و توانايي در وجودش نبود.چند بار ديدم كه از حال رفت و احساس كردم كه هنوز هم دوستش دارم.دلم براي شكوه ميسوخت.به او بدي كردم و نمي توانستنم خودم را ببخشم.تعداد بيشتري قرص مي خوردم تا كمتر شاهد اين روزها باشم.مثل همه ي روزهاي بد ان روز هم گذشت و شكوه تبديل به يك خاطره شد يك خاطره خوب. دو ترم باقيمانده از درسمان مثل باد گذشت.چند بار ديگر كار گروهي كرديم اما يك نفرمان كم شده بود و رمقي نداشتيم. روزهاي اخر دانشگاه ميلاد از من تقاضاي ازدواج كرد.دست هايم يخ زد.پاهايم سست شد و قلبم از تپش ايستاد.گفتم كه بايد فكر كنم..دوسش داشتم.اجازه دادم كه با خانواده اش به خانه مان بيايد.روزي كه با پدر و مادرش براي خواستگاري آمدند.اتفاق عجيبي افتاد.پدر و مادر من و او با ديدن هم انگار خشكشان زد.آن موقع نفهميدم چرا؟ميلاد هم نفهميد و با نگاه هاي پرسشگر به دنبال جواب ميگشتيم.اما وقتي واقعيت را فهميديم ديگر هيچكدام توانايي براي ادامه ي زندگي را نداشتيم. من و ميلاد دوقلو هاي غير همسان بوديم كه پدر و مادر اصلي مان در يك تصادف كشته ميشوند.و پدربزرگمان در يك روز هر كدام از ما رو به يكي از اين خانواده ها ميسپارند.اين ماجرا تمام شد و من را همراه خودش برد.شايد بهتر بود من جاي شكوه باشم چون حتي ديگر خاطره اي نيست كه به آن دلم را خوش كنم.ولي محكوم به اين زندگي ناخواسته هستم. پايان منبع:مجله كانون خانواده
|
About![]()
فرشته از خدا پرسيد تو كه اينقدر انسان رو
Archivesهفته اوّل تیر 1388هفته سوم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 Authorsیک هوادارزهره بهاره Links
فرشته/ يه سايت دوستانه
فاطیما/پوریا پورسرخ |